صفحه اصلی خواندنی ها فضاهای عمومی سیما و منظر آراکاتاکا، شهر جادویی مارکز

سیما و منظر آراکاتاکا، شهر جادویی مارکز

۰
سیما و منظر آراکاتاکا

«…خواب دید که در آن محل، شهر پر سر و صدایی برپا شده که دیوار خانه هایش تماما از آینه است. پرسید چه شهری است؟ در جوابش اسمی گفتند که تا آن موقع نشنیده بود، اسمی بی معنی که در خواب انعکاس ماوراء الطبیعه داشت: ماکوندو[۱]
سیما و منظر شهری آراکاتاکا – زادگاه نویسنده – الهام بخش مارکز در خلق ناکجا آبادی به نام ماکوندو است که صد سال تنهایی در آن اتفاق می افتد. شهری که با خانه های بی قواره، مهاجرانی از نژاد های گوناگون و طوفان موز رونق می گیرد، اما صبح دولتش ندمیده، غرق در طاعون بی خوابی و فراموشی، با گرد و غباری ازلی نابود می شود. می گویند شهرت این شهر، از شهرت خالقش بیشتر است آنقدر که وقتی مارکز به کوبا سفر می کند، روستائیان او را به جا نمی آورند، اما تا نام صد سال تنهایی می برد، همه یک صدا فریاد می زنند: ماکوندو!

سیما و منظر آراکاتاکا
صد سال تنهایی:…آب رودخانه زلال بود و از روی سنگ های سفید و بزرگی ٬شبیه به جانوران ماقبل تاریخ می گذشت

آنچه می خوانید برداشتی آزاد از سفرنامه خواندنی پاتریک جیمز کاپچه Patrick James Kapche – دانشجوی دانشگاه واشنگتن – است که در سال ۲۰۱۹، سفری ده ماهه به چند کشور در حال توسعه داشته است. او اوایل تابستان گذشته در جستجوی ماکوندوی خیالی از آراکاتاکا سر درمی آورد. با او همسفر می شویم، پا جای پای گابیتو[۲] می گذاریم و نگاهی می اندازیم به سیما و منظر شهری که نقطه تلاقی واقعیت و رویاست…[۳]

خوشامدگویی گرم و گیرا

اتوبوس سانتامارتا (Santa Marta) که عازم جنوب است، سر راه آراکاتاکا، مزارع وسیع موز سبز را پشت سر می گذارد. کمی جلوتر شوفر اتوبوس می گوید: «رسیدیم.» کوله سبز بزرگم را از دستم می قاپد و جلوی اتوبوس روی زمین می گذارد. توقع داشتم به جایی مثل ترمینال رسیده باشیم، اما خودم را در تقاطع اتوبانی خلوت، در محاصره گروهی از موتور سواران مسافر کش می بینم، شوفر اتوبوس کوله ام را بین دسته یکی از موتورها جاسازی می کند، کرایه را که مبلغ ناچیزی – معادل چند هزار پزو – است، می پردازد و بعد سعی می کند با کمک موتور سوار به من نشان دهد که چطور باید ترک موتور سوار شوم. همه این کارها در چشم بر هم زدنی انجام می شود و نیم دقیقه بعد اثری از اتوبوس به چشم نمی خورد.

سیما و منظر آراکاتاکا
سیما و منظر آراکاتاکا – با فعالیت شرکت موز در سال‌های ۱۹۱۵ تا ۱۹۱۸ رونق اقتصادی بهماکوندو می‌آید اما با رفتن این شرکت رکود و فقر بازمی‌گردد

بعد از حدود یک و نیم کیلومتر موتورسواری زیر آفتاب سوزان، موتورسوار سر خود را به عقب می چرخاند و می پرسد: خب، کجا می روی؟

به محض اینکه به مهمان خانه می رسم و از چارچوب در رد می شوم، فرناندو، صاحب میانسال Casa Turística Realismo Mágico، با موهای تیره و چشمان آبی درشت، به استقبالم می آید. پاسپورتم را می گیرد و لیوانی فلزی به دستم می دهد که پر از لیمونادی خنک است،. چشمم به عکس های روی دیوار می افتد که از روی داستان های مارکز، می توانم همه را با یک نظر بشناسم. «چطور می توانم به این مکان ها بروم؟» فرناندو یک اسکناس ده هزار و پزویی – معادل ۳ دلار آمریکا – نشانم می دهد و می‌گوید: «اگر یک کم خرج کنی، طولی نمی کشد که سر و کله راهنمای خوبی پیدا می شود.»

سیما و منظر آراکاتاکا
سیما و منظر آراکاتاکا – گابریل خوزه گارسیا مارکز ۶ مارس ۱۹۲۷ به دنیا آمد و پدربزرگ و مادربزرگش او را در شهر فقیر آراکاتاکا در شمال کلمبیا بزرگ کردند

معلق میان واقعیت و رویا

بعد از یک حمام روستایی با سطلی آب سرد، در ایوان جلو خانه به فرناندو می پیوندم. او که به آرامی حرف می زند، با لهجه خاص این منطقه می گوید: «مردم اینجا از ملیت های گوناگونی ریشه گرفته اند»، و شناسنامه خود را که نام فامیل آلمانی اش در آن ثبت شده، نشانم می دهد. دیری نمی گذرد که مردی جوان با پوستی تیره و لبخندی بر لب به ایوان نزدیک می شود. جلیقه خبرنگاری پوشیده و کلاه کپی به سر دارد. فرناندو می‌گوید: «این مانوئل راهنمای محلی و دوستی قابل اعتماد است.» بعد از معرفی و خوش و بشی مختصر با مانوئل مهمان خانه را ترک می‌کنیم و به سمت غرب می رویم. مانوئل می گوید که او را «کی‌که» صدا بزنم. اولین تقاطع را که رد می کنیم، کی‌که فروشگاهی را نشان می دهد که شیروانی حلبی موج داری آن را پوشانده است. «اینجا قبلا فروشگاه شرکت یونایتد فروت بود و بخشی از دستمزد کارگران مزارع را به شکل بن خرید از این فروشگاه می پرداختند.» شرکت موزی که در ماکوندو مارکز خلق می شود، ظهور مجدد همین شرکت یونایتد فروت است که در اوایل قرن بیستم ( اوایل دهه ۱۹۰۰) به آراکاتاکا پا گذاشت.

سیما و منظر آراکاتاکا
سیما و منظر آراکاتاکا – شرکت موز، وارد ماکوندو می‌شود و به شهر رونق می دهد اما چهارسال و یازده‌ ماه و دو روز بارش باران، بساط آن را بر می چیند؛ تصویر اصلی

روبروی فروشگاه سر نبش، خانه موزه گابریل گارسیا مارکز قرار دارد جایی که او ‌سال های کودکی را در کنار پدربزرگ و مادربزرگ مادری خود سپری کرده است. این مجموعه دارای چند بنای یک طبقه است که حیاطی سر سبز بین آنها فاصله انداخته است. متاسفانه خانه اصلی در دهه ۱۹۷۰ بعد از آن که خانواده مارکز آن را ترک کردند، ویران شد و از بین رفت. امروز که تعطیل است، باید فردا برای دیدن خانه برگردم! قدم زنان در امتداد خیابانی پیش می رویم که اخیراً سنگ فرش شده تا جذابیت تاریخی آراکاتاکا را افزایش دهد.

سیما و منظر آراکاتاکا
صد سال تنهایی: …آن زﻣﺎن ﺑﻮد ﻛﻪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﭘﺮواﻧﻪ ﻫﺎی زرد رﻧﮓ ﺷـﺪ ﻛـﻪ نشانه ﻇﻬﻮر ﺷﺒﺢ ﻣﺎﺋﻮرﯾﺴﯿﻮ ﺑﺎﺑﯿﻠﻮﻧﯿﺎ ﺑﻮدﻧﺪ

چند قدمی آن طرف تر پلازا بولیوار (Plaza Bolivar) است که میدان مرکزی شهر به شمار می رود. در زیر درختان بلندی که سایه آنها تنها راه فرار از آفتاب سوزان کلمبیا است، مجسمه برنزی سیمون بولیوار ایستاده و در سکوت، اطراف را نظاره می کند. سگی ولگرد و خسته به آرامی در میدان تلو تلو می خورد و به شبحی سرگردان می ماند. نمی توانم توصیف کنم که اینجا چقدر شبیه ماکوندوی عجیب و جادویی است. کلیسا، خانه قدیمی و متروک پشت حصار و بنای دو طبقه کاخ شهرداری – که در همین نزدیکی است – همه در شاهکار مارکز بازسازی شده اند و حضور دارند.

سیما و منظر آراکاتاکا
صد سال تنهایی: … خیال داشت پس از انجام مراسم عقدکنان، به کلیسای خود بازگردد ولی از لجبازی و یکدندگی اهالی ماکوندو سخت حیرت کرده بود که بی آنکه فرزندان خود را غسل تعمید بدهند و بی اینکه مراسم مذهبی به جای آوردند، در عین بی آبرویی، در نیکبختی زندگی می کردند

به سوی تلگراف خانه می رویم جایی که حروف تحریری روی دیوارش انگار بر دل تاریخ کنده شده است.

سیما و منظر آراکاتاکا
صد سال تنهایی: …غمگین و افسرده، بر کلیدهای دستگاه تلگراف کوفت و گفت:« آئورلیا، در ماکوندو باران می‌بارد!»
سیما و منظر آراکاتاکا

شاهد خاموش تاریخ

مقصد بعدی مدرسه ای است که پیش از این زندان بوده است. می گویند این همان ساختمانی است که شرکت موز، جنازه قربانیان قتل عام ننگین خود را در آن مخفی کرده است. در دسامبر ۱۹۲۸، جایی نزدیک شهر سیناگا (Ciénaga)، ارتش کلمبیا به دستور شرکت یونایتد فروت روی کارگرانی که دست به اعتصاب زده بودند، آتش گشود. بلافاصله پس از این جنایت شرکت موز و ارتش کلمبیا با همدستی یکدیگر قربانیان و همه شواهد این قتل عام را از صحنه روزگار محو کردند. این عملیات مشترک چنان موفق بود که هنوز پس از سال ها تعداد دقیق کشته ها مشخص نیست و آمار  قربانیان از ۴۷ تا ۳۰ هزار نفر متغیر است. مارکز در صد سال تنهایی این ماجرا را بازگو می کند و بهت و سردرگمی مردم را، با نمایش زندگی تنها بازمانده فاجعه به تصویر می کشد. در رمان، اهالی شهر نمی توانند وقوع این قتل عام فجیع های را باور کنند و سخنان شاهد عینی را نشنیده می گیرند.

سیما و منظر آراکاتاکا
صد سال تنهایی: …بدون شک چند ساعت از آن قتل عام گذشته بود، چون اجساد به سردی گچ در زمستان بودند…؛تصویر اصلی

کنار کانال آب با مردی مسن و لاغر اندام ملاقات می کنیم که زیر سایه درختی نشسته است. کی‌که او را استاد خطاب می کند. مرد معلم ادبیات دبیرستان محلی است و موضوع درس او (Gabolectura) به شناخت و بررسی آثار گابریل گارسیا مارکز اختصاص دارد. کمی کنار استاد می نشینم و او درباره اهمیت رمان صد سال تنهایی و شباهت‌های آن با کتاب مقدس سخن می گوید. استاد کتابی نشانم می دهد که خودش نوشته و در آن رمان ها و داستان های کوتاه گابو را تجزیه و تحلیل کرده است. پس از گفت وگویی کوتاه که تماما درباره مارکز است، بلند می شویم و به راه خود ادامه می دهیم.

سیما و منظر آراکاتاکا
سیما و منظر آراکاتاکا – معلم ادبیات مدرسه بیست و پنج باری صد سال تنهایی را خوانده است؛ تصویر اصلی

به پلی کوچک می رسیم که از روی کانال آب می گذرد. مجسمه بزرگی از یک کتاب باز روبروی مان قرار دارد که چهره گابو از یکی از صفحات آن بیرون زده است.کی‌که می گوید: «اینجا از مناطق شلوغ شهر و پاتوق آدم هایی است که دنبال کار می گردند. فروشگاه‌های محلی پر از مشتری است و صدای رفت و آمد موتورسواران به گوش می‌رسد.

سیما و منظر آراکاتاکا
سیما و منظر آراکاتاکا – گذر کاریابی!؛ تصویر اصلی

وارد خرده فروشی بی نام و نشانی می شویم کی‌که از دخترک صندوقدار می پرسد: «اجازه هست؟»، دخترک نیم نگاهی می اندازد و سری تکان می دهد. من پشت سر کی‌که از در پشتی مغازه، می گذرم و به محوطه بزرگی وارد می شوم که زمانی سینمای روباز این شهر بوده است. در صد سال تنهایی آمده است: «اهالی ماکوندو…از عکس های متحرکی که تاجر ثروتمند، برنو کرسپی، در تئاتری که گیشه هایش چون کله شیر بود، نشان می داد، سخت اوقات شان تلخ شد. زیرا هنرپیشه ای که در یک فیلم مرده بود و به خاک سپرده شده بود – و آن همه به خاطر بخت بدش اشک ریخته بودند – بار دیگر زنده می شد و در فیلم دیگری در نقش یک مرد عرب ظاهر می شد. جمعیت که نفری دو سنتارو پول داده بودند تا در گرفتاری های هنرپیشه شریک باشند آن کلاهبرداری را تاب نیاوردند و صندلی های سینما را خرد کردند.»

البته معلوم نیست که چنین اتفاقی واقعا رخ داده باشد. به علاوه گیشه بلیط فروشی آرکاتاکا هرگز شبیه سر شیر نبوده است. اما بی شک اینجا الهام بخش گابو در خلق آن ماجرای خواندنی بوده است.

سیما و منظر آراکاتاکا
سیما و منظر آراکاتاکا – مانوئل راهنما (کی که) در سینمای آراکاتاکا؛ تصویر اصلی

در پارکی دراز و باریک، مجسمه زنی پدیدار می شود که ملافه بر شانه اش دارد و در هوا معلق مانده است. او رمدیوس خوشگله است، شخصیتی که از افسانه های مردم محلی سر برآورده است. رمدیوس خوشگله، که بلای جان مردان ماکاندو است روزی هنگام پهن کردن ملافه ها، به آسمان صعود می‌کند و دیگر هرگز بر نمی گردد. این ماجرا از داستان زن پسر عموی گابو گرفته شده که زیبایی اش شهره شهر بود و روزی مخفیانه، گریخت و مادربزرگش در تلاش برای حفظ آبروی خود، به مردم می گفت که او به آسمان پر کشیده است.

سیما و منظر آراکاتاکا
صد سال تنهایی: …دارد می آید، یک چیز وحشتناک است، مثل آشپزخانه ای است که یک دهکده را دنبال خود بکشد

پیاده به ایستگاه قطار می رویم. جایی که سال هاست شاهد توقف هیچ قطاری نبوده است و فقط، برای برپایی جشن ها، نمایشگاه ها یا رویداد های عمومی دیگر مورد استفاده قرار می گیرد.

سیما و منظر آراکاتاکا

مردم شهر علاقمندند که دوباره قطار مسافربری به آراکاتاکا برگردد و توریست های بیشتری را به شهرشان بیاورد، اما در حال حاضر فقط چند قطار باری برای حمل و نقل زغال سنگ از معادن دور دست به سواحل کارائیب، از این مسیر رد می شود. وقتی گابریل گارسیا مارکز در سال ۲۰۰۷ (هفت سال پیش از زمان درگذشتش) برای بازدید به آراکاتاکا‌‌ می آمد، با قطاری نونوار از سانتامارتا به این ایستگاه آورده شد، اما این رویدادی ویژه بود که فقط یک بار اتفاق افتاد.

سیما و منظر آراکاتاکا

در امتداد کانال پیش می رویم، اهالی شهر تنی به آب زده اند و خود را خنک می کنند، شهر در روز تعطیل آخر هفته پر از جنب و جوش است.

سیما و منظر آراکاتاکا
صد سال تنهایی: …شهر تبدیل به اردوگاه خارجیانی شد که در منازل شیروانی دار زندگی می کردند؛ تصویر اصلی

کی‌که می گوید: «آن سوی دیوار محل زندگی کارکنان آمریکایی شرکت موز بوده است.» تنها شیروانی حلبی موج دار خانه ها پیداست که شبیه فروشگاه شرکت موز است.

سیما و منظر آراکاتاکا
سیما و منظر آراکاتاکا – شهری معلق میان واقعیت و رویا

مارکز برای توصیف ماکوندو، شهری ساخته است که به شکلی حیرت آور شبیه آراکاتاکا و تا حدودی سورئالیستی است. از کنار رودخانه یک راست به مهمان خانه فرناندو برمی گردیم. با کی‌که خداحافطی می کنم، به اتاقم می روم و کمی چرت می زنم.

جمع دوست داران گابو در حیاط پشتی

هوا کاملا تاریک شده است و فردا اولین روز هفته است، اما خیابان هنوز از جنب و جوش نیفتاده است. به یاد باشگاه بیلیاردی می افتم که در حاشیه پلازا بولیوار واقع شده است. انگار ماجرای «در این شهر، هیچ دزدی نیست!»، در همان باشگاه رخ داده است. در این داستان با مردی محلی به نام داماسو آشنا می شویم که سه توپ بیلیارد می دزدد اما وقتی گناهش به گردن مرد دیگری می افتد، نمی تواند از شر عذاب وجدان خود رها شود.

سیما و منظر آراکاتاکا
سیما و منظر آراکاتاکا – شهر هنوز از جنب وجوش نیفتاده است؛ تصویر اصلی

فرناندو چهار پسر جوان را به من معرفی می کند که از مرکز گابو در کارتاخنا (Cartagena) آمده‌اند. اورلاندو (Orlando) استاد ادبیاتی با موهایی مجعد که گوشه ای نشسته و داستان کوتاه می نویسد. جان (Jhon) که عکاسی می کند و آلخاندرو (Alejandro) و ایوان (Ivan) که سرگرم راه اندازی برنامه ای آموزشی برای دانش‌آموزان محلی هستند.

سیما و منظر آراکاتاکا
سیما و منظر آراکاتاکا – از راست پاتریک جیمز کاپچه و اورلاندو؛ تصویر اصلی

وقتی داستان نویسی اورلاندو به پایان می رسد، گپ و گفت ما درباره مارکز گل می اندازد. او که انگار دایره المعارف داستان های گابو است، می گوید: «مارکز در دهه پنجاه و شصت میلادی حدود۱۰ داستان کوتاه یک رمان نوشته است که شخصیت های واحدی دارد و در ماکوندو می گذرد.» پیش از این نمی دانستم که همه داستان های کوتاه مارکز – قبل از انتشار رمان صد سال تنهایی – در سال ۱۹۶۷منتشر شده است و در نوشته‌های بعدی او دیگر اثری از ماکوندو و شخصیت‌های آن به چشم نمی خورد. اورلاندو به نقد و تحلیل مفصلی اشاره می کند که ماریو بارگاس یوسا – نویسنده نامدار پرویی و برنده جایزه نوبل – درباره این آثار نوشته اما هرگز منتشر نشده است. چرا که روابط این دو غول ادبی در همان زمان، به سرعت به سردی گرایید و با مشتی که یوسا در سال ۱۹۷۶ حواله چشم مارکز کرد، دوستی آنان به دشمنی تبدیل شد. عکس مشهوری وجود دارد که مارکز لبخند به لب را با هاله کبودی دور چشمش نشان می دهد. ما که، با فرناندو جمعی ۶ نفره شده بودیم، تا نیمه شب در ایوان پشتی گپ زدیم. قرار شد صبح روز بعد همراه آنها به خانه موزه مارکز بروم و در مراسمی که برای دانش آموزان محلی برگزار می شود، شرکت کنم.

سیما و منظر آراکاتاکا

مهمان مارکز

موزه گابریل گارسیا مارکز در خانه بازسازی شده او برپا شده است و مجموعه ای از چند سازه کوچک یک طبقه در محدوده یک حیاط است.

سیما و منظر آراکاتاکا

در مرکز حیاط پشتی درخت بزرگی ایستاده است که عمری بیش از صد سال دارد.

سیما و منظر آراکاتاکا
صد سال تنهایی: …اوسلا سخت مشغول ساختن آبنبات به شکل حیوانات کوچک بود

چیدمان اتاق ها به شکلی است که دهه ۱۹۳۰و دوران کودکی مارکز را مجسم می کند.

سیما و منظر آراکاتاکا
صد سال تنهایی: …آسیاب ذرتی که از اولین کولی ها خریده بودند، و قبل از زمانی که خوزه آرکادیو شصت و پنج بار دور دنیا سفر کند، گم شده بود در خانه پیلار ترنرا سالم و سرحال باقی مانده است
سیما و منظر آراکاتاکا
صد سال تنهایی:…اورسلا با گیسوان پوشیده از خاکستر و چهره ای که در یک روسری قرمز رنگ مخفی کرده بود روی تخت می نشست و در میان آن اقوام خیالی احساس سعادت می کرد
سیما و منظر آراکاتاکا

وقتی وارد موزه می شویم برق منطقه آراکاتاکا قطع شده و نور طبیعی به این دکوراسیون قدیمی اصالت بیشتری بخشیده است.

سیما و منظر آراکاتاکا
صد سال تنهایی:…در همان حال که در صندلی راحتی چوب بید خود نشسته بود و از بهشت خود نگهبانی می کرد، درگذشت
سیما و منظر آراکاتاکا
صد سال تنهایی: …مبل های ساخت وین و کریستال های بوهم و سرویس غذاخوری ساخت شرکت های سرخپوستان امریکای مرکزی و رومیزی های گرانقیمت هلندی و چراغ و شمعدان و گلدان گل و پرده های قیمتی در جلو خانه…

با بچه ها در کارگاه

ایوان و آلخاندرو تعداد زیادی صندلی از سالنی کوچک به حیاط پشتی می آورند تا برنامه در فضای باز برگزار شود. دانش‌آموزان هنوز نرسیده اند اما استادی که دیروز ملاقات کرده بودیم، آنجا نشسته است. خودم را دوباره معرفی می کنم. استاد می پرسد که چند بار صد سال تنهایی را خوانده ام. می‌گویم فقط یک بار ترجمه آن را خوانده‌ام. استاد می گوید که بیش از ۲۵ بار آن را مطالعه کرده است و بعد درباره اعداد و ارقامی که در کتاب آمده، صحبت می کند.

سیما و منظر آراکاتاکا
سیما و منظر آراکاتاکا – نسل جدید همشهریان مارکز با آثار او آشنا می شوند؛ تصویر اصلی

سه دسته دوازده تایی از دانش آموزان با لباس فرم مدرسه سر می رسند. ایوان آنها را به مشارکت در مباحث علمی مختلف ترغیب می‌کند. مثلاً از دانش آموزان می پرسد چطور اینترنت میراث فرهنگی آنها را تقویت یا تخریب می کند. دانش آموزان پاسخ های هوشمندانه ای می دهند اما برداشت کلی این است که مثبت یا منفی بودن اینترنت به نحوه استفاده از آن بستگی دارد. با دانش آموزان و معلمان گپ می زنم و در می یابم که آثار مارکز بخش اصلی برنامه درسی محلی است. جان سرگرم عکس گرفتن است و اورلاندو و استاد محلی درباره نویسنده مورد علاقه خود صحبت می کنند. بعد از چند کنفرانس کوچک دانش آموزی درباره گابو، ایوان بازی جالبی ترتیب می دهد که درباره جزئیات پیش‌پاافتاده زندگی گابو است. دانش آموزان بازی را جدی می‌گیرند و حسابی تفریح می کنند و قبل از برگشتن به مدرسه، روی پرچم بزرگی که بر دیوار آویخته شده است، یادگاری می نویسند. بعد از ترک خانه موزه مارکز ما پنج نفر برای تخلیه اتاق های خود به مهمان خانه فرناندو برمی گردیم. در مسیر حرکت به سمت ایستگاه اتوبوس چند نفری در خیابان با ما عکس یادگاری می گیرند.

سیما و منظر آراکاتاکا

خوشبختانه همه در آراکاتاکا خونگرم و مهمان نواز هستند. به نظرم اینجا شبیه هیچ جای دیگری در دنیای واقعی نیست دقیقا همان طور که ماکوندو مکانی منحصر به فرد در داستان‌های مارکز است.


[۱] صد سال تنهایی، ترجمه بهمن فرزانه

[۲] گابیتو و گابو القابی که نشانه تحبیب گابریل گارسیا مارکز است.

[۳] علاوه بر عکس های نویسنده، تصاویر دیگری به متن اضافه شده است. ( عکس های اصلی در شرح عکس مشخص شده اند.)

میانگین امتیازات ۰ / ۵. تعداد امتیازات ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این مطلب را از دست ندهید

۵۰ نمونه خلاقانه در مدرن و جدید

در واقع در ورودی هر ساختمان کانون توجه در نمای بیرونی آن محسوب می شود . در ورودی اولین چیز…